تبليغاتX
علي ميركازهي

لمیدن در کوپه های صبح را دوست دارم

فکر کردن به چند لیوان را

این آخرین سفر      خیلی خسته ام کرد

بلوغ دختری 

از کوپه ی بغلی

به چمدانم لغزیده

که بوی سواحل شرقی می دهد

چمدانم سنگین بود.

 

تَرَق تَرَق تَرَق     تَرَق تَق تَق

تجمع چند تابوت

پایان اعتصاب را     تایید نکرده.

و

کلکسیون ها

          از پی ِ کلکسیون ها

بلکه برای گناه و درد.

 

پرده ای سفید     اینجا    تو نیست     دل!

شیطان رفت

تا جایی زیر باران بایستد و

برایم دست تکان دهد

او

پستان های نامفهوم زنی را      برای من گذاشته.

شب های سردی در راه است

پایین پنجره ای که به کوچه بسته می شود

بنشینم زیر پالتویم کز کنم

توری ِآبی رنگ     با تمام زوایای ناممکن

پیراهنی راه راه و   

نفس های کوتاه کسی که در اتاق خوابیده است.

 

این موقع ازسال     اندوهم فصلی ست

وبی تابی ِگنجشکان فصلی ست.

پروانه ای چرخ بزند

روی شانه ام بنشیند

+ نوشته شده توسط علي ميركازهي در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:56 |
درتابلویی که از روزهای نیامده می کشی

تفنگ/قرائت غریبی خواهد داشت

                                       بازی ِ کوتاهی باعمر

تادُکترین آه

آهسته آهسته

می گشاید دریچه ی اعدام را

از پرده ی اول

آنقدر که سردار این قوم     خاموش نمی شود

آنقدر که می توانم

بر این ارتباط پرنده باشم

آنقدر که این زوال سرنوشت من است

 

تابلویی از روزهای بارانی بکش

پاره ای که دیار من است

تابلویی از من

با غبغب هایی آویزان

 

دلم را در دست بگیر و    شهر به شهر بگرد

شهر به شهر بگردو

از فاصله آرام نگیر

 

یادت باشد  جنازه ام را     در این ازدحام گیج     گم نکنی

+ نوشته شده توسط علي ميركازهي در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 16:35 |
زیراکنار من از ابر و النگوست

عاریتی    لب

بلوط های حاشیه

                     تمثال گیاهی ی شاه نشین.

زیرا کنار من از ابر و گوشواره ست

دل ترکیده ی چند کبوتر

در عینک آفتابی ی زنان سوگوار

تا گلوله هایی

که سفید می نشینند به کُشتار موازی.

دیشب از رادیو شنیدم که بر مهرگیاه تو چند زلزله رفته است

 

دربقای من 

ماه خونین گردانی هست

که بر سینه هایش

بنفشه های امروز می روید

ارگ دیوانه را    در زمینه ی کاغذ    راحت نمی کنی؟

می گویند از قفقاز آمده ای

وطالعی شمالی داری

من

نام پدرم الیاس است

جنینی که زیر کُتم گرفته ام

بر تنت بلوچ می رقصم

+ نوشته شده توسط علي ميركازهي در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 و ساعت 21:21 |

چند شعر کوتاه که الزاما با هم یا جدا از هم نیستند

1

حرف هامان تمام شد

حالا برویم

کبوترانی را

که در بالکن میهمانمان هستند

شمارش کنیم.

2

بگو به روی سنگ مزارم

چیزی ننویسند

تا گمنام نمانم

3

باران می بارد

تنها برای اینکه توبارانی بپوشی.

4

گل هایی که باخود آوردی خشکیدند

امّا

خانه را برای سالیان بعد

معطرکردند

5

این نامه را بعد از آنکه خواندی

به کبوتران بسپار

تا در سرزمین های دور

دفنش کنند

+ نوشته شده توسط علي ميركازهي در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 12:27 |

قائميت حضور شعر در رگ متن                     

  علي مسعودهزارجريبي

بگو   اگر دريا براي نوشتن كلمات پروردگار  مركب شود   دريا پايان مي‌پذيرد و كلمات پروردگار پايان نمي‌پذيرد هر چند درياي ديگري به مدد آيد.

«از مبارك آوازهاي دوستـكهفـ 109»

كلمات با همه گسترش در درونه‌ها و برونه‌هاي خود و با آواها و شكل‌هايي كه در پروسه تكوين يافت مي‌كنند تنيده مي‌شود به هستي «هر چيز» و در غايت خود هستي «چيز» مي‌شوند و در رويكردشان در متن ـ شعر پايان ناپذيري واژگان چونان آغاز ناپذيري شان به خلق ساحت و سرنوشتي مي‌پردازند كه در آنياتي از آفرينش لايزالي در ساختار متن ـ شعر را بشارت مي‌بخشند. و همه چيز ناگهان در اين كوير بهت و بهت كوير دريا مي‌شود با آبي از بسياري فرم‌هاي هستي و تعبيرها و تاويل‌ها.

در واقع درياي يعني بي‌كراني و بي‌كرانگي كه در تو اتفاق مي‌افتد و فضا را مملو از اسرار و تعجيب مي‌كند دريا در تو اتفاق مي‌افتد در تو كه در شعر 47 مي‌سرايي در آميختن با بوي خوش سطر / كه سايه‌اش درياست.

و بوي خوش سطر كه اين جا از ديد شاعر اصليت و ارجحيت دارد و در حكومت ما بعدي دريا سايه‌اش مي‌شود چيست

بوي خوش سطر آيا چيزي جز  متن ـ شعر مي‌تواند باشد و در ادامه‌ي راز آميختگي فضا به بخش پاياني شعر 22 خيره مي‌شويم

من به ارواح مي‌مانم/ در ميزباني چشمانم/ كودكي/ به ميهماني گيوتين‌ها مي‌رود/ اگر گذرت بر بام‌ها افتاد/ از غذاي ارواح / بر ندار

بهرام اردبيلي شاعر درخشان دهه 40 مي‌سرايد

هميشه رازي بزرگ          در بشقابي سپيد          به ما تعارف مي‌شود

حالا راز بزرگ در اين بحث  فكر مي‌كنم به طور اعم همين متن ـ شعر و بطور اخص مجموعه‌ي «ضلع آفتابي پهلو يا كلمه» مي‌باشد.

در بشقابي سپيد شايد همين بررسي‌ها و اظهار نظرهاست كه وصلت كلمه خيال تكنيك تصوير فرم حرف را با فضاهاي غريب به شهادت و گواهي بر مي‌خيزد. تعارف نيز همين رابطه‌اي كه ايجاد مي‌شود همين تبادل همين مخاطب پذيري يا نوع ديگري از پذيرش مخاطب در شعر كه در نهايت نوع متفاوتي از تعبير هستي است و هستي شعر.

خواننده تا مجموعه را دقيق نخوانده باشد پرسش‌هاي زيادي ندارد جز آنكه بنام مجموعه بيانديشد «ضلع آفتابي پهلو  يا كلمه» كه اين «يا» در واقع مثل پاشنه‌اي است كه درب روي آن در سمت ديگري چرخانده يا گردانده يا باز مي‌شود و آنچه بعد از «يا» مي‌آيد كلمه هست يعني همان رازي كه در بشقابي سپيد (صفحه كاغذ) به ما تعارف مي‌شود يعني همان متن ـ شعر و بعد طرح چشم گير روي و پشت جلد كتاب و سن تقويمي شاعر و سن فرازماني شعرها كه اين حدود پذير نيست  اين زمينه‌ها شايد زمينه سوال و پرسش خواننده باشد اما پرسش‌هاي كم و معدود ولي بعد خواننده در مسير و خوانش متن كه قرار مي‌گيرد و ارتباط و نزديكي‌هايش با متن افزوده مي‌شود سوال‌ها نيز متعدد و بسيار مي‌گردد چرا كه كشف اسرار خود سر است سر سر است نگاه كنيد

حجم سرخ آغوشت و چپ  چتر سرخ  در سرخي چشم‌هاي تاج

اسب‌هاي سرخ سرخي كوه آخرالزمان سرخ شهادت لثه‌هاي سرخ چيست اين سرخ سرخ سرخ

ذهن و ديد شاعر با سرخ چه نسبت دارد مسلماً بسياري از موارد سرخ كاركرد «رنگ» را افاده نمي‌كند و رويكرد معناشناسانه و نمادگرايانه در ساخت‌هاي اسطوره‌اي دارد.

شعرهاي اين مجموعه بسيار پرسش برانگيزند نه صرفاً پرسش مخاطب و خواننده از شاعر بلكه پرسش مخاطب از خويش از  متن ـ شعر  از شاعر و سرانجام از جهاني كه مثل چتر روي سرش واژگونه قرار دارد  شايد اين پرسش‌ها همان تعجب‌ها و اسرار را با خود توأماني مي‌كند از كسي يا چيزي پاسخي نمي‌خواهد تنها پرسش و ذات پرسش است كه به ذهن و درون و انگيزه‌هاي مخاطب طراوت مي‌بخشد هايدگر به درستي گفته است پرسش آئين تفكر است.

در سير و بررسي اين مجموعه به پاره‌هاي نابي رسيدم كه نمونه‌هايي به جهت بيشتر شناساندن اين سويه‌ها در خوانش متن آورده مي‌شود.

مي‌ريزد سرخ  در نگاه سودابه/ و گسسته‌هاي قيچي  چنگ زنان/بر بال فرشته‌ها مي‌ماند سياوش در سكوت فواره  شعر 2

و شاهزاده سياه/ با حيرت لبهاي دوشيزگان سپيد/ تنها

خوشه‌هاي گندم را به رقص مي‌سپارند شعر 5

نت به نت گريسته‌ايم شعر 14

و در كشكول / نشاني/ از دريوزگي نيست شعر 22

دختري با چين چين دامنش /پرواز كرد شعر 24

ققنوس را/ در دستانت/ پنهان كن شعر 27

و يكي از پستان‌هايت را / به پيكر تراش بسپار تا حجم آسمان در گريه‌هاي طفل عجيب شود  شعر 30

و رنج مريم  عدد تبسم نام گرفت شعر 37

شبي به گيسوان تو سوگند شعر 39

لاهيجان سفيد را   با خود   زير چتر دارم   شعر 45

چرخش گوري در هوا  شعر 47

و آن قدر مي‌نشينم / كه بر نمي‌خيزم شعر 48

و هم چنين اين مجموعه سرشار از تركيبات ويژه و اورژينال مي‌باشد تركيباتي كه بعضاً خود اتفاقي است در تركيب اتفاق و اتفاق تركيب نگاه كنيد ملودي‌ها رد پا ـ قبله‌گاه زعفراني ـ ساعت باران ـ گل عقرب ـ الواح وحشي ـ اپراي خروس ـ اسب‌هاي گمراه ـ آوردگاه گيسو ـ الهه‌ي يخبندان ـ سكوت فواره و

اما شعرهايي هستند كه جدا از پاره‌هاي ناب و تركيبات ناب بلحاظ تداوم ساختار دروني از يكپارچگي‌ در فرم و كمپوزسيوني قابل اعتناء برخوردارند شعر 2-12-13-15-45

در اين مجموعه سه شعر كوتاه آمده است كه داراي بافت و ساخت دروني و بيروني نسبتاً قوي‌اند و قطعه از كمپوزسيون مطلوب برخوردار است.

سليمان    حجله خواست 

بلقيس  پر مي‌ريخت           شعر 28

هي

هي

هي

آهسته‌تر

آن كه تو نوازشش مي‌كني

سنگ است        شعر 31

انگشت    به روي هوا نكش

پرنده‌ها به بيراهه مي‌روند       شعر 49

شعرهاي علي ميركازهي در اين مجموعه عمدتاً به گونه‌اي است كه احتمال هر گونه حدس و پيش بيني را حذف مي‌كند يعني احتمال حذف احتمال و به اين دليل عمده شعرها مخاطب را دچار شگفتني مي‌نمايد و يا كمتر شعر و يا پاره‌اي از شعر است كه حركت كلمه يا تكوين فرم يا رويكردهاي خطي باشد و حركت‌هاي دوراني اتفاق را مي‌زايد و در سير و پروسه همين خلق‌ها  خود حركت دوراني نيز  در فرازي ديگر در اثر اتفاق‌هاي پي در پي و مداوم به تعليق كشانده مي‌شوند و تبديل به «چيز» ديگري مي‌گردند و اين «چيز» ديگر چيست مشخصاً نمي‌توان نام گزاري كرد و براي آن «چيز» عنوان خاصي قائل شد اما مي‌توان اعتراف نمود اين همان «چيزي» است كه در جنون شاعر به مشاركت مي‌رسد نگاه كنيد به اين شوريده سري كه ذهن و حس مخاطب و متن را به دگرگوني و هيجان تعارفي جدي مي‌كند.

اپراي خروس / مرا سخت است انبوه و/ خفتن بر شامه‌ي حيوان / و/ و/ و/

/سرشار سرشار اللهم سرشار/

و يا

همين كه سراپا/ حرير سياهي/هي /ه/هوم/ هلله للاب

جشن خجسته غريبي انسان در صداها و آواها و كلمات و سرانجام  شعرها

شعرهاي اين مجموعه بعضاً در جاهايي به سمت مفاهيم اسطوره‌يي گرايش دارند كه با شكل و ساخت‌هاي متفاوت و رويكرد نوين بلحاظ كاركردي و تعليق در مناسبت و برداشتي متفاوت و طبعاً اجرا و خلقي متفاوت نگاه كنيد.

زليخاي در ويترين / چهار راه يوسف را/ نشانم مي‌دهد  شعر 23

مغول به گيسو مي‌تاخت    پشت سايه  شعر 50

حوا در رگهايش  گياهان را عاشق كرده است شعر 47

آن كه تن تو را مي‌سرايد / مردي ست/ برگشته از فوج زنگي شاه شعر 26

دستي بر گردن ونوس/ گيسي در آسياب

داوود كه چشمهاي زنان اين خيابان را بسته است

نغمه‌اش / به فراخنا / از سر مي‌گذشت شعر 47

رقصيد / با مار موسي  شعر 27

شعرهايي عمدتاً با قدرت ابداع بسيار و ميل شديد به آفرينش شاعر و شعر با همه جواني در حوزه استقلال جدي است به ويژه در بسياري از قطعات و پاره‌ها قائميت حضور شعر در رگ متن پيداست.

شعرهاي علي ميركازهي بعضاً به شعرهاي ديگران نمي‌ماند و اين خود نويدي ديگر است  در حوزه خلق شاعرانه  البته در موارد معدودي كه لازم به اشاره است هيچ به موضوعيت فوق الذكر خدشه وارد نمي‌سازد.

جادوي هزار پاره  زمرد سياه  شعر1  كه جنس و جوهر شاعران دهه 40 مثلاً پرويز اسلامپور را تداعي مي‌كند.

آب تشنه مي‌رود  به رود خاكستر شعر 3 و باز/ جراحتهاي اشاره را شعر 8 شعر يد اله رويائي در لبريخته‌ها را يادآور است.

و بصورت خيلي كم رنگ در معدودي از قطعات بلحاظ استيل بياني و طرز نگاه تاثير از م. مؤيد مشهود مي‌باشد و اين تاثيرات في نفسه نمي‌تواند براي شاعران جوان كه آغاز راه را تجربه مي‌كنند ايرادي محسوب گردد.

در بحث ايجاز و برشهاي ناگهان به ويژه چاك راههايي كه كانون شعر را در نقطه‌هايي سيال مستقر مي‌سازند ايجاز هم در سطر و معنا و هم در ساختار و فراساختار ايجاد مي‌شود جز آنجائيكه عبارت و سطر با فعل ختم مي‌گردد كه اين امر هم موجب فرو كاستن توان سطر و هم كم رنگ شدن ايجاز مي‌گردد و يا در شعرهايي كه عنصر روايت مسلط است و فضاي شعر بيشتر روايي مي‌نماياند خود به خود شعر از آن ايجاز مدنظر دور و سمت‌هاي ديگري مي‌يابد كه حاصل و ناشي از فضاي روايي و كاركرد روايتي بستر شعري است (كند شدن ريتم حركت در شعر) لحن شعرهاي «ضلع آفتابي پهلو يا كلمه» لحني است داراي تشخص ويژه و برگرفته از زباني كه ظرفيت‌هاي غريب براي آن همه كلمه تركيب  تصوير  حرف تعليق و سحر دارد ظرفيتي كه فضاي شعرها را مختص به خود و به اقليم شعري خود مي‌كند ضمن اينكه در برخي از موارد فرا اقليمي و اسطوره‌ها بلحاظ رويكرد متفاوت عمومي‌تر و شعر گسترده‌تر مي‌شود در لحن شعر جا پاي تأثير شرايط اقليمي و تاريخي و اسطوره‌ها پيداست.

ابهام در شعرهاي اين مجموعه كه مخاطب آن را به خوبي احساس مي‌كند براي پيچيدگي و غامض كردن و تعقيد عمدي نيست بلكه بصورت عنصري در شعر نشسته كه با نزديك شدن به پرسپكتيو قطعات و فضاهاي شعر اين ابهام در نهايت تويه‌هايي از وضوح را خواهد داشت.

در مقوله ايجاد شگفتي اين شعرها بحث قاعده افزايي نيز مطرح مي‌شود  مثلاً

در شبي / كه بوي ليمو مي‌دهند بال‌هاي كبوتر   شعر 40

معمولاً براي ذهن خواننده   بوي ليمو را براي چيزهاي ديگر احتمال مي‌دهند و در اين جا شاعر در يك حركت تلفيقي ايجاد ربط در فضاي ناموزانه‌ها نموده است تلاش شاعر در برخي از شعرها رويكرد معناگريزانه و حتي در برخي از جاها رويكرد معنا ستيزانه بوده است مثال

شانزده چقدر شانزده است  شعر 46 يا كاج را بايد آموخت شعر 50

و نمونه‌هاي ديگر و البته در برخي از شعرها رويكرد معناگرايانه مشهود است مانند شعر 10 و 21 و 26 و

در شعرهاي شماره 46 و 47 در پاره‌هايي شاعر ضمن رويكرد معناگرايانه اساساً تغيير تدريجي در لحن شعرها را به وجود آورده و احتمالاً شعرهاي پس از اين مجموعه در تجربه تغيير لحن و استيل‌هاي بياني ديگر آزمون ميشود و اين لازمه و ضرورت حركت‌هاي شعر جوان است براي گسترش بيشتر.

كاركرد چندگانه كلمه در فضاهاي آركائيك و مدرن در شعرها هم شاعر را به لحاظ ذهني و فكري هويت مي‌بخشد كه در پروسه حركت ريشه‌ها همراهي‌اش مي‌كنند و هم فضاي شعر را جذاب ارائه مي‌دهد نگاه كنيد

در پاچال‌ها كاباره‌اي است/ كه مي‌رقصند ستاره‌ها شعر 2

هلن دختري‌ست سوار بر ققنوس  شعر 13

سرانگشتان پر گرفته القاء فصل‌هاي آكاردئون شعر 44

طعم رژ لب  آسمان مجاور را محدود خواهد كرد شعر 43

بلحاظ موقعيت شعري و جريان سازي در شعر مدرن شعرهاي علي ميركازهي در نسبت با شعر مدرن و درخشان دهه 40 در جاهايي هم سنگي مي‌كند نگاه كنيد

گريستم به چهار زخم در الواح وحشي شعر 34

كه تن مي‌زند به الواح بهرام اردبيلي

احساس كردم كه بايد بايد تراژدي شوم/ مثل كودكاني / كه تعالي اشياءاند شعر 41

كه بلحاظ تكنيكي به شعر محمود شجاعي يا هوشنگ چالنگي شاعران دهه 40 نزديك است و هم چنين نمونه زير هم در قياس با شعرهاي آن فضا و دهه

كيست جا مانده  گوشواره‌اش / در پلك‌هايي كه تماشاي تو بود شعر 29

شاعر علي ميركازهي در مجموع با استفاده از روش ناجايگزيني و تعليق‌هاي منقطع فضا و فرم و زبان تازه‌تري را به قطعه مي‌بخشد باز مي‌گرديم به بحث آغاز يعني كلمات و متن و پايان پذيري شان و درك از متن متن ادبي متن ـ شعر متن هستي و در غايت متنهاي فرايي فراي همه متن‌ها تا آنجايي كه مولانا مي‌فرمايد.

يك دو ابريشمك فروتر گير   تا توانيم فهم آن كردن

و سرانجام «مجموعه ضلع آفتابي پهلو يا كلمه» در اين فضا مي‌تواند مورد تبين و تعاطي قرار گيرد

اگر براي اين انجام سرانجامي قائل شد.

مهر 84 ـ علي مسعود هزار جريبي

 

+ نوشته شده توسط علي ميركازهي در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 11:20 |

باکلمه ای در ضلع آفتابی پهلو  

 محمدمهدي‌مصلحي

«يا»

 

ترجيح مخاطبي با سليقه نهچندان روزآمد شعر معاصر شايد اين «يا» را گسترش دهد به «با كلمه‌اي در ضلع آفتابي پهلو» كه البته شاعر نيز به علت توسع ذهن و زبانش اين امكان رويارويي را با متني زنده از خواننده دريغ نميورزد.

به هرحال علي ميركازهي با اولين مجموعه شعرش و با نگاهي اجمالي‌ـ‌كه من خواننده به هيچوجه اين اجمال را در برابر كتابي از شعر نمي پسنددـ نشان ميدهد كه با اسطورههاي پيرامون و جهانياش به شدت درگير است و جالب اينجاست كه اين اسطوره ها را كه نامي از خردي جمعي و البته روياگونه بهقول یونگ‌ـ در تمدن جهاني است معاصر ميكند و يكي از موارد مهم وشاهكليدي پست مدرنيسم در ادبيات شعري جهان همين رويكرد معاصر با گذشته هاي ادبي هر ملت است. در برخي از شعرها ميركازهي نشان ميدهد كه تحت تاثير شعرهاي كوتاه قومش‌ـ‌ اگر اشتباه نكنم ليكو يا سيتك‌ـ كه در واقع همان رباعي بهعنوان كوتاهترين قالب شعر در ادبيات پارسي و يا "واندوهاي" امريكاي لاتيني است. در شعر معاصر ايران نيز هوشنگ چالنگي تحت تأثير ترانه‌هاي بختياري شعرهاي كوتاهي دارد كه بسيار موفقند؛ شايد شبيه همان كاري كه در زبان طبري يا مازندراني وگيلكي با «هسا» شعر رواج يافت. نمونه اينگونه كارهاي او, از جمله شعر موفق زير تحت شماره(6):

بوي كافور از دستانم برخاست

مردهشوي كدام قبيله بودهام.

كه احتمالاً در گويش زباني ايشان «مردهشوي» معادل همان «مردهشور» است و مطمئناً علامت سؤال در پايان شعر الزامي به نظر ميرسد.

اما از زاويه‌اي ديگر, ايجاز و ابهام مستتر در برخي از شعرهاي علي ميركازهي است و همچنين سطرهايي كه گسستهنويسي برخي شعرهاي دهه هاي اخير را يادآوري ميكند و نشان ميدهد كه ميركازهي از خوانش حركتهاي متحول شعر معاصر آگاهست و اين راز تسلط متعادلسازي جهان درون و پيرامون شاعر در جامعه است. در زمينه گسستهنويسي احتياجي به ارائه مثال نيست فقط محض نمونه سطر هفتم از شعر,12 صفحه 19را ميآورم:

از كافهاي   لكاتهها    پرتابكنان   سنگهايي     به سوي آسمان

كه اتفاقاً شروع شعر با تكواژههاي نيروزا در عين تسلط شاعر با تقطیع درست پسانيمايي‌است, همان بحراني كه اغلب مقلدين درگير و بهصورتي كاملاً دست چندم با سطر يا مصراع با آن سروكار دارند و اغلب از اين ميدان سرافكنده بيرون ميآيند زيرا حتي راز «جملهي شاعرانه نيما را» در هر مصرع درنيافتهاند. به‌ هرحال اين مشكلي است كه اغلب مخاطبين و خود شاعران با درستنويسي سطرهاي شاعرانه دارند.

 اينجا, آنجا لابد شنيدهايد كه چرا شعر معاصر دچار بحران حتي تيراژ شده است, يكي از علتهاي بديهي‌ـ البته در روزگار عدمقطعيتها‌ـ خاص دوران پستمدرنيسم همين رويكرد درست با ساختار شعر معاصر است وگرنه در محتوا مضمونهاي پرورشيافته توسط علي ميركازهي, خاص زمانه‌ي ماست و هيچگونه لنگشي از اين نظر ندارد هرچند كه فرم بر خلاف تعريف رايج و اغلب «ژدانفي» قضيه هيچگاه به صورتي مكانيكي از محتوا جدا نميشود و در واقع, فرم شكلي مبتني بر محتواست.

شعرهاي موفق علي ميركازهي را به مخاطبين ميسپارم و طبق سليقه‌ي خودم معياري براي شمارش اين شعرها در نظر نميگيرم چون شاعر با گزينش هر واژه به زندگي زبان و جامعه و خودش حيات ميبخشد. اما حيفم ميآيد شعري با شماره(36) را نام نبرم؛ زيرا تنزدن از مرگ را به خوبي در ما تزريق ميكند.

 

 

+ نوشته شده توسط علي ميركازهي در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 11:6 |

پگاه احمدي

اشباع شدگي در شعر امروز

شعر امروز ما, با توجه به پيشينه ي غنيِ دست كم پنج دهه ي اخير و با توجه به توليدِ انبوه و روزافزونِ كتاب هاي شعر, دچار نوعي اشباع شدگي ست. اشباع شدگي در زبان, اشباع شدگي در مضمون, اشباع شدگي در فرم و ساختار, اشباع شدگي در استفاده از دايره ي واژگاني حتي اشباع شدگي در نوع تفكر و ذهنيتِ شاعرانه كه ذهنيتِ تقليدي و حسِ تقليدي و دست دوم را به وجود           مي آورد. رسيدن به اوريجيناليته كه من از آن به"بكارتِ شعرِ امروز" تعبير مي كنم و منظور از آن همان هويتِ بي بدل و جوهرِ اثيريِ شعر است, چيزي ست كه شعر امروز ما خيلي كم دارد. آن چه غافلگير مي كند و به حيرت وا مي دارد, ذاتِ تفاوتِ خلاق است. ذاتِ آن چيزي ست كه يا گفته نشده, يا به صورتي ديگر, گفته شده است. گسست از يافتمان هايي كه شعر, به مثابه ي متني گشوده آن ها را تجربه كرده است و نقب زدن به لايه هاي نامكشوفِ زبان و توليدِ فكر و ذهنيتِ نو, رازِ شعر ناب است و شعرِ ناب, دچارِ بي زماني ست . حدها را بر نمي تابد. الگوهاي تحميليِ تك ساحتي را بر نمي تابد. بومي نمي تواند باشد چون قائم به انديشه اي فرامكاني است: (غرض از "بومي بودن" محدوديت ساحت تفكر است نه حدود اقليمي و جغرافيايي.

مادر كه مي ميرد, ديگر نمي ميرد …………………………… رويايي

زمان از آفتاب, بيرون رفت…………………………………… رويايي

فرداهايم از ديوارهاي شما شفاف مي شود ………………….. رويايي

درياهاست/ درياها آبي ست/ و انسان من در آن ته نشين شده است …………….. شاهرودي

پرت شدي ميانِ دايره ي لبخند / پس دريا خورد به زانوهات / بهتت زد از حناييِ پاييز فيروز ناجي

تمام بُعدِ زمان را مچاله بايد كرد/ درون قرمزيِ سطلي از صداي خروس منشي زاده

ليلي/بي مرز باش/ ديوار را ويران كن/ خط را به حال خويش رها كن ……….. رحماني

يك بار ديگر كه مرا يافتند يك چيز يافتند كه يك كسِ ديگر نيز يافته بود احمد رضا احمدي

نمي توانم آه/ كوير را در پاكت كنم/ و بازگردانم/ براي آنهمه طول ……………. رويايي

اين ساعدي كه برق مي زند/ در آب هاي مذهبيِ دريا ……………. علي قليچ خاني

مثل اين كه ساعت صفر و چند قرن دقيقه ست …………………… هرمز علي پور

اين ماه, چگونه پرتِ من افتاده است؟ اين ماهِ رفته تا يك نخ …………….. فيروزه ميزاني

 

كارِ شعرِ امروز, با چنين پيشينه هايي, قدري دشوار است. پس از تحولاتِ شاخصِ شعري از دهه ي چهل به اين سو و پديد آمدن جريانات خلاقي نظير شعر شاملويي (سپيد), شعر حجم, جريان موج ناب, جريان شعر موج نو و شعرهاي احمد رضا احمدي, هوشنگ ايراني, طاهره صفارزاده و كه هر يك صداي ويژه و شاخص خود را مي دميد, بدون شك, دهه ي هفتاد, سر فصلي تازه بر جريانات شعري گشود. اين گشايش, ما به ازاي وضعيت اجتماعي و پاسخ منطقي به ضرورت هايي بود كه نسل نويي از شاعران, آن را به طور كامل زيسته و حس كرده بودند. تحليلِ تغييراتِ زباني - ساختاري در شعر       دهه ي هفتاد كه پارامترهايي نظير نحوشكني, شالوده شكني, آشنايي زدايي, عدول از قراردادهاي ثابت دال و مدلولي, استفاده از طنز و پارودي, چند صدايي, چند لحني, آوا محوري, گسست روايت, فقدان مركزيت در شعر, برهم زدن روايت خطي, تقدس زدايي از آرمان محوري و اسطوره گرايي و را در برمي گرفت, خود مستلزم بحثي جداست. غرض از اين بازگويي, مبداء قراردادن دهه ي 70 به مثابه ي دهه اي با شاخصه هاي نو در شعرِ فارسي به منظور ميزاني براي سنجش فراروي يا عدم فرارويِ

شعرهايي ست كه پس از اين دهه يا در دنباله روي از پيشنهادات شعري اين دهه سروده شده است .

 با اين مقدمه, به خوانش كتاب "ضلع آفتابيِ پهلو يا كلمه" سروده ي علي ميركازهي خواهم پرداخت.

با يك نگاه به عنوانِ كتاب, مشخص مي شود كه شعر, از نوعي انتزاع و شهودِ شخصي ملهم مي شود. عبارت, مابه ازاي عينيِ بيروني ندارد. عبارتي سير شده است و بابِ تاويل را بر مخاطب گشوده          مي گذارد. اما به لحاظ تيپولوژي يا سنخ شناسي, اين انتزاع, انتزاعِ عام نيست. انتزاع خاص است. يعني مبتني بر جهاني شخصي ست نه يك جهان ابستره ي عام. انتزاعِ مثلاً شعر رويايي, انتزاعِ عام است. به شطح پهلو مي زند. جهانِ شخصيِ ذهنش گسترده است:

هيچ كس هيچ نگفت

و يا هيچ كسي هيچ نگفت

در گوشه ي اتاق عزيز

وقتي گوشه ي لبانش

از آخرين واژه بالا رفت

حال, شعر اول اين مجموعه را با هم مرور مي كنيم:

رو به سپيد

من در اين شعر, با توجه به همان ذخيره ي خوانشي اي كه از پنجاه سال شعر مدرن فارسي در ذهن دارم, حالا به دنبال يك چيز تازه و غافلگير كننده مي گردم. يك چيز به خاطر ماندني. يك بدعت. من       مي بينم كه اين شعر, به لحاظ دايره ي واژگاني اتفاق زباني, حرف تازه اي براي گفتن ندارد. تركيب سازيِ جديدي هم در آن اتفاق نيفتاده است. حتي يك سري تركيبات است كه تتابعِ اضافات دارد مثل "حجم سرخ آغوشت" كه خيلي به شعر لطمه مي زند. به لحاظ نوع بيان و توصيف وارگي, اين شعر      مي تواند صرف نظر از اسم شاعرش متعلق به دهه ي پنجاه باشد مثلاً از نوع شعرهاي شاعري مثل شاكري يكتا يا ميرزا آقا عسكري يا امثالهم.

شعرهاي اين كتاب در محور عمودي اگر بخواهند بررسي بشوند, خيلي موفق نيستند. اما در محور افقي, يعني در بررسي تك سطرهاي درخشان چرا. گاهي ذهنيتي كه پس زمينه ي اين سطرهاست چنان درخشان است كه مخاطب گمان مي كند اين شعرها را دو نفر سروده اند.

حوّا در رگ هايش گياهان را عاشق كرده است…………………………..ص 67

چرخش گوري در هوا………………………………ص 68

داوود كه چشم هاي زنان اين خيابان را بسته است……………………………ص 68

نمي دانم

آن قدر خسته ام كه نمي دانم

و آن قدر مي نشينم

كه بر نمي خيزم ………………………ص 68

گيسوان تابستانيِ دختراني

كه حروف از سر انگشت ها به بالا مي برند……………………….ص 69

حالا خنده اي كه به دست هايش مي رسيد ………………………..ص 72

اما زيباترين شعر اين مجموعه, شعر كوتاه صفحه ي 70 است:

انگشت به روي هوا نكش

پرنده ها به بيراهه مي روند.

اين همان ايماژيسمِ خلاق و همان ايجازي ست كه شعر امروز بايد به دنبال آن باشد.

سُرايشِ شهودِ شخصيِ صرف, كارِ شعر را به جايي نمي رساند. مگر اين شهود به يك تجربه ي انسانيِ جمعي پهلو بزند. مگر اين كه اين شهود, مخاطب خود را به لذتِ هم ذات پنداري برساند. وگرنه چيزي كه بي نهايت در ذهن شاعر, توليد مي شود, تصوير و فضاهاي غريب به هم ريخته است. مهم اين است كه شاعر از اين مواد خام چه محصول ويژه اي توليد بكند. چه نوع انسجامِ ساختاري را بتواند به وجود بياورد.

نكته ي بعدي اين است كه شعر امروز, كم كم دارد مصاديقي از انتزاع را در خدمت عينيت به كار         مي گيرد و اگر جز اين عمل كند موفق نخواهد شد. شعر كاملاً ذهني, شعر مرده اي ست. شعر بايد زيسته شده و در ارتباط با عينيت ها باشد.

شاعرِ شعرهاي اين مجموعه, با كلمه ها شعر نمي گويد بلكه با مفاهيم شعر مي گويد:

اوه/ شيطان با من حرف دارد/ و رجعت اسب هايي سياه/ به آميزه ي مشروع/ طعم رژ لب/ آسمان مجاور را/ محدود خواهد كرد/تنها/ حجم زيتونيِ گورستان/ خصومت پرنده ها را/ تشخيص مي دهد

(ص 43)

واژه هايي مثل جعت و مشروع, بيش از اين كه كلمه باشند, اصطلاح هستند. اين نوع كلمات, كلماتِ فرهنگ لغتي نيستند, كلمات فرهنگ اصطلاحي هستند و مبتني بر تعاريف كه شاعر سعي مي كند با تركيب آن ها, فضايي بيافريند كه عملاً به شعرِ ناب نمي انجامد. ما به دنبال ربطِ منطقي يا غير منطقي ميان تعابير و مفاهيم نيستيم. به دنبال ربطِ حسيِ ميان سطرها و تعابير هستيم كه به گمان من در مواردي اين ربطِ حسي, كاملاً از هم مي گسلد و هيچ تداعيِ ذهني اي را ايجاد نمي كند. گويي شاعر فريفته ي "انباشتِ اصلاحاتِ" ذهني خود شده است و نيز از همين دست است شعر صفحه ي 63 كه دو سطر آخرِ آن خود مي توانست يك شعر كامل و تمام عيار باشد:

پروانه اي در دست نبود/ كلمه را مي پذيرم.

گرايش به اسطوره و به تَبَعِ آن گرايش به نوعي آركائسم زباني - ذهني, از خصيصه هاي ديگرِ اين مجموعه است:

شاهدان عيني در غيابشان / پَر از بال هاي سيمرغ كنده اند (ص 16)

سواي ارزشگزاري كيفي و ضمن احترام به سليقه ي شاعرِ اين مجموعه, هم چنان معتقدم  كه مگر در مواردي بسيار خاص و در قالب يك اجراي زباني ويژه, اين نوعِ تعلقِ ذهني و استفاده ي واژگاني, در اين شمايل, نمي تواند به نيازهاي شعرِ امروز پاسخ دهد. مع ذالك مي توان با تركيب دو سطر ساده و درخشان از اين شعر, شعرِ كوتاه قابل تأملي را آفريد:

هم چنان پاي پياده / آن سان كه انساني در پرده ها محو مي شود  (ص 23)

در شعرهايي نظير "به اپرا, ص 24", نوع استفاده از طنز در تركيب دو فضاي مدرن و سنتي, قابل توجه است و چقدر خوب بود اگر اين طنز با استفاده از ايجاد پارادوكس بين دو اجراي زباني كهنه و نو نيز اتفاق مي افتاد و زبان شعر را تابع زمان مي كرد.

+ نوشته شده توسط علي ميركازهي در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 10:47 |

با بلوچ از پهلو به نقطه نقطه نقطه                                        نيماصفار

شعرهاي كتاب «ضلع آفتابي پهلو يا كلمه» عليرغم سروده شدن در و براي موقعيتي ديگر و به كار و مصرفي ديگر آمدن، جا و امكان تحليل و بررسي كمي باقي نمي‌گذارند. اينجا به كتاب نمي‌پردازيم. كتاب، مجموعه‌اي از اشعاري‌ست كه نام نيز از آنها گرفته است. اين پرهيز از خواست كتاب شدن امّا خود نيز خواستي نشده است. يعني نمي‌شود باب «ناكتابيّت» را باز كرد.

كتاب در رويكردي رام و مسلمان تن به عرف و هنجار ارائه‌ي كتاب شعر داده است؛ مبتني بر ارزش‌هاي همان‌ها به كيفيّت و باز توليد حال و هوا و حسّ و حال شاعرانه مي‌پردازد، اهميّت مي‌دهد و توفيق مي‌يابد.

حال در همان هنجارها البته همواره مقدار معيّني هنجارگريزي به عنوان چاشني و كيفيت و به عنوان يك هنجار نهادينه شده است و مثلاً اشعار بيش از حدِ متعارفِ پايبندِ به عرف نيز از سوي عرف رد مي‌شوند. زيرا رويكرد اعتدالي, يكي از كلان ارزش‌هاي همين عرف است.

اينطور است كه ما مي‌توانيم توليدات و اشعاري را ادامه صورتبندي‌ها و نحله‌هاي مختلف بدانيم.

من شعر علي ميركازهي را نوعي ادامه بر پيشنهاده‌هاي دهه چهل مي‌دانم. اينجا زمانِ خطّي را مدّ نظر قرار نداده‌ام. رويكرد علي ميركازهي و شعرش را به اين شعر و دهه، مبتني بر پا داريم «اعتدال» مي‌دانم. نه ارتزاق مي‌كند و نه از خود بيگانه مي‌سازد و غير قابل بازشناسي و قابل شناخت و بازتعريف در آن صورتبندي كه قرار است پديد بيايد

اين شعر (مي‌توان خو به انفراد است) به تناوَر كردن كلان روايت «زيبايي» آمده است و كلان روايت «شاعرانگي»