تبليغاتX
علي ميركازهي -

پگاه احمدي

اشباع شدگي در شعر امروز

شعر امروز ما, با توجه به پيشينه ي غنيِ دست كم پنج دهه ي اخير و با توجه به توليدِ انبوه و روزافزونِ كتاب هاي شعر, دچار نوعي اشباع شدگي ست. اشباع شدگي در زبان, اشباع شدگي در مضمون, اشباع شدگي در فرم و ساختار, اشباع شدگي در استفاده از دايره ي واژگاني حتي اشباع شدگي در نوع تفكر و ذهنيتِ شاعرانه كه ذهنيتِ تقليدي و حسِ تقليدي و دست دوم را به وجود           مي آورد. رسيدن به اوريجيناليته كه من از آن به"بكارتِ شعرِ امروز" تعبير مي كنم و منظور از آن همان هويتِ بي بدل و جوهرِ اثيريِ شعر است, چيزي ست كه شعر امروز ما خيلي كم دارد. آن چه غافلگير مي كند و به حيرت وا مي دارد, ذاتِ تفاوتِ خلاق است. ذاتِ آن چيزي ست كه يا گفته نشده, يا به صورتي ديگر, گفته شده است. گسست از يافتمان هايي كه شعر, به مثابه ي متني گشوده آن ها را تجربه كرده است و نقب زدن به لايه هاي نامكشوفِ زبان و توليدِ فكر و ذهنيتِ نو, رازِ شعر ناب است و شعرِ ناب, دچارِ بي زماني ست . حدها را بر نمي تابد. الگوهاي تحميليِ تك ساحتي را بر نمي تابد. بومي نمي تواند باشد چون قائم به انديشه اي فرامكاني است: (غرض از "بومي بودن" محدوديت ساحت تفكر است نه حدود اقليمي و جغرافيايي.

مادر كه مي ميرد, ديگر نمي ميرد …………………………… رويايي

زمان از آفتاب, بيرون رفت…………………………………… رويايي

فرداهايم از ديوارهاي شما شفاف مي شود ………………….. رويايي

درياهاست/ درياها آبي ست/ و انسان من در آن ته نشين شده است …………….. شاهرودي

پرت شدي ميانِ دايره ي لبخند / پس دريا خورد به زانوهات / بهتت زد از حناييِ پاييز فيروز ناجي

تمام بُعدِ زمان را مچاله بايد كرد/ درون قرمزيِ سطلي از صداي خروس منشي زاده

ليلي/بي مرز باش/ ديوار را ويران كن/ خط را به حال خويش رها كن ……….. رحماني

يك بار ديگر كه مرا يافتند يك چيز يافتند كه يك كسِ ديگر نيز يافته بود احمد رضا احمدي

نمي توانم آه/ كوير را در پاكت كنم/ و بازگردانم/ براي آنهمه طول ……………. رويايي

اين ساعدي كه برق مي زند/ در آب هاي مذهبيِ دريا ……………. علي قليچ خاني

مثل اين كه ساعت صفر و چند قرن دقيقه ست …………………… هرمز علي پور

اين ماه, چگونه پرتِ من افتاده است؟ اين ماهِ رفته تا يك نخ …………….. فيروزه ميزاني

 

كارِ شعرِ امروز, با چنين پيشينه هايي, قدري دشوار است. پس از تحولاتِ شاخصِ شعري از دهه ي چهل به اين سو و پديد آمدن جريانات خلاقي نظير شعر شاملويي (سپيد), شعر حجم, جريان موج ناب, جريان شعر موج نو و شعرهاي احمد رضا احمدي, هوشنگ ايراني, طاهره صفارزاده و كه هر يك صداي ويژه و شاخص خود را مي دميد, بدون شك, دهه ي هفتاد, سر فصلي تازه بر جريانات شعري گشود. اين گشايش, ما به ازاي وضعيت اجتماعي و پاسخ منطقي به ضرورت هايي بود كه نسل نويي از شاعران, آن را به طور كامل زيسته و حس كرده بودند. تحليلِ تغييراتِ زباني - ساختاري در شعر       دهه ي هفتاد كه پارامترهايي نظير نحوشكني, شالوده شكني, آشنايي زدايي, عدول از قراردادهاي ثابت دال و مدلولي, استفاده از طنز و پارودي, چند صدايي, چند لحني, آوا محوري, گسست روايت, فقدان مركزيت در شعر, برهم زدن روايت خطي, تقدس زدايي از آرمان محوري و اسطوره گرايي و را در برمي گرفت, خود مستلزم بحثي جداست. غرض از اين بازگويي, مبداء قراردادن دهه ي 70 به مثابه ي دهه اي با شاخصه هاي نو در شعرِ فارسي به منظور ميزاني براي سنجش فراروي يا عدم فرارويِ

شعرهايي ست كه پس از اين دهه يا در دنباله روي از پيشنهادات شعري اين دهه سروده شده است .

 با اين مقدمه, به خوانش كتاب "ضلع آفتابيِ پهلو يا كلمه" سروده ي علي ميركازهي خواهم پرداخت.

با يك نگاه به عنوانِ كتاب, مشخص مي شود كه شعر, از نوعي انتزاع و شهودِ شخصي ملهم مي شود. عبارت, مابه ازاي عينيِ بيروني ندارد. عبارتي سير شده است و بابِ تاويل را بر مخاطب گشوده          مي گذارد. اما به لحاظ تيپولوژي يا سنخ شناسي, اين انتزاع, انتزاعِ عام نيست. انتزاع خاص است. يعني مبتني بر جهاني شخصي ست نه يك جهان ابستره ي عام. انتزاعِ مثلاً شعر رويايي, انتزاعِ عام است. به شطح پهلو مي زند. جهانِ شخصيِ ذهنش گسترده است:

هيچ كس هيچ نگفت

و يا هيچ كسي هيچ نگفت

در گوشه ي اتاق عزيز

وقتي گوشه ي لبانش

از آخرين واژه بالا رفت

حال, شعر اول اين مجموعه را با هم مرور مي كنيم:

رو به سپيد

من در اين شعر, با توجه به همان ذخيره ي خوانشي اي كه از پنجاه سال شعر مدرن فارسي در ذهن دارم, حالا به دنبال يك چيز تازه و غافلگير كننده مي گردم. يك چيز به خاطر ماندني. يك بدعت. من       مي بينم كه اين شعر, به لحاظ دايره ي واژگاني اتفاق زباني, حرف تازه اي براي گفتن ندارد. تركيب سازيِ جديدي هم در آن اتفاق نيفتاده است. حتي يك سري تركيبات است كه تتابعِ اضافات دارد مثل "حجم سرخ آغوشت" كه خيلي به شعر لطمه مي زند. به لحاظ نوع بيان و توصيف وارگي, اين شعر      مي تواند صرف نظر از اسم شاعرش متعلق به دهه ي پنجاه باشد مثلاً از نوع شعرهاي شاعري مثل شاكري يكتا يا ميرزا آقا عسكري يا امثالهم.

شعرهاي اين كتاب در محور عمودي اگر بخواهند بررسي بشوند, خيلي موفق نيستند. اما در محور افقي, يعني در بررسي تك سطرهاي درخشان چرا. گاهي ذهنيتي كه پس زمينه ي اين سطرهاست چنان درخشان است كه مخاطب گمان مي كند اين شعرها را دو نفر سروده اند.

حوّا در رگ هايش گياهان را عاشق كرده است…………………………..ص 67

چرخش گوري در هوا………………………………ص 68

داوود كه چشم هاي زنان اين خيابان را بسته است……………………………ص 68

نمي دانم

آن قدر خسته ام كه نمي دانم

و آن قدر مي نشينم

كه بر نمي خيزم ………………………ص 68

گيسوان تابستانيِ دختراني

كه حروف از سر انگشت ها به بالا مي برند……………………….ص 69

حالا خنده اي كه به دست هايش مي رسيد ………………………..ص 72

اما زيباترين شعر اين مجموعه, شعر كوتاه صفحه ي 70 است:

انگشت به روي هوا نكش

پرنده ها به بيراهه مي روند.

اين همان ايماژيسمِ خلاق و همان ايجازي ست كه شعر امروز بايد به دنبال آن باشد.

سُرايشِ شهودِ شخصيِ صرف, كارِ شعر را به جايي نمي رساند. مگر اين شهود به يك تجربه ي انسانيِ جمعي پهلو بزند. مگر اين كه اين شهود, مخاطب خود را به لذتِ هم ذات پنداري برساند. وگرنه چيزي كه بي نهايت در ذهن شاعر, توليد مي شود, تصوير و فضاهاي غريب به هم ريخته است. مهم اين است كه شاعر از اين مواد خام چه محصول ويژه اي توليد بكند. چه نوع انسجامِ ساختاري را بتواند به وجود بياورد.

نكته ي بعدي اين است كه شعر امروز, كم كم دارد مصاديقي از انتزاع را در خدمت عينيت به كار         مي گيرد و اگر جز اين عمل كند موفق نخواهد شد. شعر كاملاً ذهني, شعر مرده اي ست. شعر بايد زيسته شده و در ارتباط با عينيت ها باشد.

شاعرِ شعرهاي اين مجموعه, با كلمه ها شعر نمي گويد بلكه با مفاهيم شعر مي گويد:

اوه/ شيطان با من حرف دارد/ و رجعت اسب هايي سياه/ به آميزه ي مشروع/ طعم رژ لب/ آسمان مجاور را/ محدود خواهد كرد/تنها/ حجم زيتونيِ گورستان/ خصومت پرنده ها را/ تشخيص مي دهد

(ص 43)

واژه هايي مثل جعت و مشروع, بيش از اين كه كلمه باشند, اصطلاح هستند. اين نوع كلمات, كلماتِ فرهنگ لغتي نيستند, كلمات فرهنگ اصطلاحي هستند و مبتني بر تعاريف كه شاعر سعي مي كند با تركيب آن ها, فضايي بيافريند كه عملاً به شعرِ ناب نمي انجامد. ما به دنبال ربطِ منطقي يا غير منطقي ميان تعابير و مفاهيم نيستيم. به دنبال ربطِ حسيِ ميان سطرها و تعابير هستيم كه به گمان من در مواردي اين ربطِ حسي, كاملاً از هم مي گسلد و هيچ تداعيِ ذهني اي را ايجاد نمي كند. گويي شاعر فريفته ي "انباشتِ اصلاحاتِ" ذهني خود شده است و نيز از همين دست است شعر صفحه ي 63 كه دو سطر آخرِ آن خود مي توانست يك شعر كامل و تمام عيار باشد:

پروانه اي در دست نبود/ كلمه را مي پذيرم.

گرايش به اسطوره و به تَبَعِ آن گرايش به نوعي آركائسم زباني - ذهني, از خصيصه هاي ديگرِ اين مجموعه است:

شاهدان عيني در غيابشان / پَر از بال هاي سيمرغ كنده اند (ص 16)

سواي ارزشگزاري كيفي و ضمن احترام به سليقه ي شاعرِ اين مجموعه, هم چنان معتقدم  كه مگر در مواردي بسيار خاص و در قالب يك اجراي زباني ويژه, اين نوعِ تعلقِ ذهني و استفاده ي واژگاني, در اين شمايل, نمي تواند به نيازهاي شعرِ امروز پاسخ دهد. مع ذالك مي توان با تركيب دو سطر ساده و درخشان از اين شعر, شعرِ كوتاه قابل تأملي را آفريد:

هم چنان پاي پياده / آن سان كه انساني در پرده ها محو مي شود  (ص 23)

در شعرهايي نظير "به اپرا, ص 24", نوع استفاده از طنز در تركيب دو فضاي مدرن و سنتي, قابل توجه است و چقدر خوب بود اگر اين طنز با استفاده از ايجاد پارادوكس بين دو اجراي زباني كهنه و نو نيز اتفاق مي افتاد و زبان شعر را تابع زمان مي كرد.

+ نوشته شده توسط علي ميركازهي در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 10:47 |


Powered By
BLOGFA.COM


" autostart="true" hidden="false" loop="false" width="280" height="44">